


هيچ فکر نمیکردم نارنجی و بنفش به هم بيان. تا وقتی که غروب خورشيدی رو که روز سهشنبه ساخته بودی،ديدم، معرکه بود.

مرد جوان :ببخشید آقا میشه بگین ساعت چنده
پیرمرد:معلومه که نه
چرا آقا ..مگه چی ازتون کم میشه اگه به من ساعت رو بگین ؟؟
یه چیزایی کم میشه ...و اگه به تو ساعت رو بگم به ضررم میشه
ولی آقا آخه میشه به من بگین چه جوری؟؟
ببین اگه من به تو ساعت رو بگم مسلما تو از من تشکر میکنی و شاید فردا دوباره از من ساعت رو بپرسی نه؟؟
خوب ..آره امکان داره
امکانش هم هست که ما دو سه بار یا بیشتر باز هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو از من اسم و آدرسم رو هم بپرسی
خوب... آره این هم امکان داره
یه روزی شاید بیای خونه من و بگی داشتم از این دور ورا رد میشدم گفتم یه سری به شما بزنم و منم بهت تعارف کنم بیای تو تا یه چایی با هم بخوریم..و بعد این تعارف و ادبی که من به جا آوردم باعث بشه که تو دوباره بیای دیدن من و در اون زمانه که میگی به به چه چایی خوش طعمی و بپرسی که کی اونو درست کرده
آره ممکنه
بعدش من به تو میگم که دخترم چایی رو درست کرده و در اون زمان هست که باید دختر خوشگل و جوونم رو به تو معرفی کنم و تو هم از دختر من خوشت بیاد
لبخندی بر لب مرد جوان نشست
در این زمان هست که تو هی میخوای بیای و دختر منو ملاقات کنی و ازش میخوای باهات قرار بزاره و یا این که با هم برین سینما
مرد جوان از تجسم این موضوع باز هم لبخند زد
دختر من هم کم کم به تو علاقمند میشه و همیشه چشم انتظارته که بیای و پس از ملاقات های مکرر تو هم عاشقش میشی و ازش درخواست میکنی که باهات ازدواج کنه
مرد جوان دوباره لبخند زد
یه روزی هر دو تاتون میایین پیش من و به عشقتون اعتراف میکنین و ازمن واسه عروسیتون اجازه میخواین
اوه بله ...حتما و تبسمی بر لبانش نشست
پیرمرد با عصبانیت به مرد جوان گفت:من هیچوقت اجازه نمیدم که دختر
دسته گلم با آدمی مث تو که حتی یه ساعت مچی هم نداره ازدواج
کنه..میفهمی؟؟؟؟ و با عصبانیت دور شد.

در Malachi آیه 3:3 آمده است:
او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست
این آیه برخی از خانمهای کلاس انجیل خوانی را دچار سردرگمی کرد. آنها نمیدانستند که این عبارت در مورد ویژگی و ماهیت خداوند چه مفهومی میتواند داشته باشد. از این رو یکی از خانمها پیشنهاد داد فرایند تصفیه و پالایش نقره را بررسی کند و نتیجه را در جلسه بعدی انجیل خوانی به اطلاع سایرین برساند.
همان هفته با یک نقرهکار تماس گرفت و قرار شد او را درمحل کارش ملاقات کند تا نحوه کار او را از نزدیک ببیند. او در مورد علت علاقه خود، گذشته از کنجکاوی در زمینه پالایش نقره چیزی نگفت.
وقتی طرز کار نقره کار را تماشا میکرد، دید که او قطعهای نقره را روی آنش گرفت و گذاشت کاملاً داغ شود. او توضیح داد که برای پالایش نقره لازم است آن را در وسط شعله، جایی که داغتر از همه جاست نگهداشت تا همه ناخالصیهای آن سوخته و از بین برود.
زن اندیشید ما نیز در چنین نقطه داغی نگه داشته میشویم. بعد دوباره به این آیه که میگفت: «او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست» فکر کرد. از نقرهکار پرسیدآیا واقعاً در تمام مدتی که نقره در حال خلوص یافتن است، او باید آنجا جلوی آتش بنشیند؟
مرد جواب داد بله، نه تنها باید آنجا بنشیند و قطعه نقره را نگهدارد بلکه باید چشمانش را نیز تمام مدت به آن بدوزد.. اگر در تمام آن مدت، لحظهای نقره را رها کند، خراب خواهد شد.
زن لحظهای سکوت کرد. بعد پرسید: «از کجا میفهمی نقره کاملاً خالص شده است؟» مرد خندید و گفت: «خوب، خیلی راحت است. هر وقت تصویر خودم را در آن ببینم.»
اگر امروز داغی آنش را احساس میکنی، به یاد داشته باش که
خداوند چشم به تو دوخته و
همچنان به تو خواهد نگریست تا تصویر خود را در تو ببیند.
می توان تنها شد
می توان زار گریست
می توان دوست نداشت و دل عاشق آدم ها را ، زیر پا له کرد !
می توان چشمی را ، به هیاهوی جهان خیره گذاشت
می توان صدها بار ، علت غصه دل را فهمید !
می توان ....
می توان بد شد و بد دید و بد اندیشه نمود
آخرش هم تنها ، می توان تنها رفت
با جهانی همه اندوه و غم و بدبختی ...
یادگاری ؟! همه جا تلخی و سردی و غرور
فاتحه ؟! خوب شد رفت ! عجب آدم بدخلقی بود !!!
ولی ای کودک زیبای دلم ، آن ور سکه تماشا دارد :
شهری از مردم آبی سرشار ، آُسمانش و زمین ، عین آن شهر
ولی
من و تو با همه ی آدم هاش ، غرق احساس غروریم به عشق !
دل هر آدم عاشق که شکست دل ما می شکند !
همه جا لبخند است و زمین ، مفتخر است به تن سبزی که
ضرب گام من و تو ، بر دلش می پیچد
من و تو خوشبختیم ، ما خدا را داریم
ما غم چلچله را ، وقت بوسیدن دستان بهار
مثل یک شعر قشنگ ، از دلش می خوانیم
ما به باران گفتیم : که کمی آهسته ! غنچه پاک دعا در خواب است
او قرار است که روزی ، روی اندیشه و ایمان ،
بین احساس شکوفایی و آرامش دل
تا دم پنجره سبز خدا ، سبز شود ...
سلام به همه دوستان عزیز
صبح جمعه دلم خیلی برای آرزوبخش دلهامون تنگ شده، نمی دونم کی میاد. اما کاشکی اونوقت که اومد من باشم.
ما دو تا که آرزومونه جون ناقابلمونو به راه یوسف فاطمه سلام الله علیها فدا کنیم. ایشالا
دو بیت زیر گرچه یه کوچولو طنز داره اما اگه بهش فکر کنیم باید سالیان سال غصه بخوریم و زار بگرییم :
از شنبه درون خود تلنبار شدیم
تا آخر پنجشنبه تکرار شدیم
خیر سرمان منتظر دیداریم
جمعه شد و لنگ ظهر بیدار شدیم

عشق یعنی ... نتونی صبر کنی تا کسی شما رو به هم معرفی کنه
عشق یعنی ... همون سلام اول.
عشق یعنی ... چیزی مثل تنفس در هوای پاک کوهستان.
عشق یعنی ... به هزار زبون بهش بگی دوستت دارم .
عشق یعنی ... انفجار احساسات.
عشق یعنی ... وقتی دلت می ره نتونی جلوشو بگیری.
عشق یعنی ... جذب شخصیتش بشی.
عشق یعنی ... ترو ببخشه و یه فرصت دیگه بهت بده.
عشق یعنی ... وقتی من و تو ما می شیم
عشق یعنی ... حاصل جمع دو انسان
عشق یعنی ... کسی رو داشته باشی که مواظبت باشه
عشق یعنی ... مایه قوت قلب
عشق یعنی ... شادی و نشاط
عشق یعنی ... کسی که دلتو می بره
عشق یعنی ... جواهر قیمتی خودتو به دست بیاری.
عشق یعنی ... غذا رو شریکی خوردن.
عشق یعنی ... توی ذهنت خودتو با اون مجسم کنی.
عشق یعنی ... وقتی توی انتخابت شک نداری.
عشق یعنی ... فرار کردن به دنیای خصوصی خودتون.
عشق یعنی ... هر روز به بهونه ای جشن گرفتن.
عشق یعنی ... در موفقیت هم شریک بودن.
عشق یعنی ... خاطرات خوشی را که با هم داشتین بشماری تا خوابت ببره.
عشق یعنی ... عکس عشقت یه جایی جلوی شماته.
عشق یعنی ... بوی عطرش از خاطرت نره.
عشق یعنی ... از خودت بپرسی چرا دم به ساعت بهت زنگ نمی زنه.
عشق یعنی ... خوبی هاشوهم درکنار بدی هاش ببینی.
عشق یعنی ... یه عالمه حرفو با یه اشاره گفتن.
عشق یعنی ... یه کیک خونگی برای روز تولدش.
عشق یعنی ... تمام توجهت به اون باشه.
عشق یعنی ... کسی رو داشته باشی که ازت محافظت کنه.
عشق یعنی ... هلش بدی توی مسیر درست.
عشق یعنی ... یادت نره که هر کسی باید بتونه عقیدش رو بگه.
عشق یعنی ... یه قرار ملاقات خیلی مهم.
عشق یعنی ... چیزی که کمک می کنه تا دل شکسته رو دوباره درمون کنی.

عشق یعنی ... با هم ارتباط قلبی داشتن.
عشق یعنی ... یکی همیشه با یه کادو و هدیه کوچولو بیاد.
عشق یعنی ... بعضی وقتا بی حوصله شدن.
عشق یعنی ... روی هم اسمای قشنگ گذاشتن.
عشق یعنی ... چیزی که شما رو ثروتمندترین آدمای روی زمین می کنه.
عشق یعنی ... اولین کسی که زنگ میزنه ببینه تو رسیدی خونه یا نه.
عشق یعنی ... از اینترنت بیرون اومدن و کامپیوتر رو خاموش کردن و با هم به گشت و گذار رفتن.
عشق یعنی ... وقتی نشونه ها امید بخشن.
عشق یعنی ... شمع ومهتاب وستاره ها.
عشق یعنی ... وقتی دل پادشاهی می کنه.
عشق یعنی ... همیشه برای زنگ زدن به هم وقت پیدا کنید.
عشق یعنی ... برای تولدش درست همون چیزی رو که دوست داره بهش هدیه بدی.
عشق یعنی ... دلت بخواد هدیه ای به اون بدی که مثل یه گنج نگهش داره.
عشق یعنی ... به اون نشون بدی که واقعا درکش می کنی.
عشق یعنی ... وقتی با هم مشکل پیدا می کنید به حرفای هم خوب گوش کنید.
عشق یعنی ... وقتی باهاش قرار داری حسابی به خودت برسی.
عشق یعنی ... مثل توی قصه ها رمانتیک بودن.
عشق یعنی ... بعضی وقتا دل همدیگه رو شکستن.
عشق یعنی ... احساس کنی که همهء دور و برت روعشق گرفته.
عشق یعنی ... چیزی که از کلمات قویتره.
عشق یعنی ... روی دریای خوشبختی شناور بودن.
عشق یعنی ... بعضی وقتا جز ماه غمزده همدمی نداشته باشی.
عشق یعنی ... جادوش کنی.
عشق یعنی ... کسی رو داشته باشی که لحظات قشنگ زندگیت رو باهاش شریک بشی.
عشق یعنی ... وقتی توی دنیا هیچ چیز جز خودتون دو تا اهمیت نداره.
عشق یعنی ... دو چهره خندون.
عشق یعنی ... یه بازی که تمومی نداره.
عشق یعنی ... چیزی مثل برنده شدن توی بازی.
عشق یعنی ... وقتی شب مهتاب برات شعر می خونه.
عشق یعنی ... احساس کنی پاهات رو زمین بند نیست.
عشق یعنی ... حرفشو باور کنی.
عشق یعنی ... تو گوش هم زمزمه کردن.
و عشق یعنی ...
بچهها امروز تولد همكار خوب و دوست مهربونم سيد حسين
حسين جان تولدت مبارك
كه نمي تواني آن را به دست آوري
چون آن فقط تو را وسوسه مي كند كه
عروسكي را كه داري نيز از دست بدهي
***
ساكنان دريا بعد از مدتي صداي امواج را نمي شنوند
چه تلخ است قصه عادت
***
دوست داشتن همیشه گفتن نیست
گاهی سکوت است و گاهی تماشا
فانوس های چشمک زن بی قرار
آرامش مهتاب نگاهت را می پالند
طراوت خشکیده ی شب بو ها
معجون صدایت را می نوشند
هوای صاف نواحی لبخندت
حس پنجم لبانم را بیدار می کند
ساده بگویم ای دوست
نبض عاشقانه ی ترانه های من تویی!
حقیقت انسان به آنچه اظهار می کند نیست.
بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزی است که از اظهار آن عاجز است،
اگر خواستی او را بشناسی نه به گفته هایش ،
بلکه به ناگفته هایش گوش کن
ایمان داشته باشيم که:
ایمان داشته باشيم که کوچک ترین محبت از ضعیف ترین حافظه ها پاک نمی شود.

نمی دانم...
نمی خواهم بدانم که...
مقصر کیست
دعوا از کجا شروع شد
و یا اصلا برای چه این جنگ شروع شده است
فقط آنچه را می دانم این است که آنهایی که به این قربانگاه تلخ می روند
آب که نداشتند برق نداشتند بی پول بودند و حالا امنیت هم ندارند
این مردم مسئول این بازی قدرت و این قدرت نمایی ها نیستند
واقعا نمی توانم تحمل کنم
کودک دو روزه
بچه سه ساله
نوجوان ۱۳ ساله
مرد و زن
جوان و پیر
نمی دانم در آستانه ماه محرم باید بر مصیبت سرور و سالار شهیدان اشک بریزم یا مبهوت
جنایات وحشیانه ای شوم که این روزها در میان سکوت جهانیان و لبخند اعراب انجام می شود؟
نمی دانم...

سلام بر حسین!
سید و سالار شهیدان، سید اولیاء و شقایق سرخ روئیده در نینوا
سلام بر حسین!
نور دیده بندگان خدا، گلبوته سرخ باغستان سبز توحید،
سلام بر حسین!
عطیه بزرگ سرمدی و راهنمای راه رشد و شرف و فضیلت و هدف.
سلام بر حسین!
که دلیری و آزادگی از قامت بلندش روئید و عشق از نامش حرمت یافت.
سلام بر حسین!
سالار همه ناشران عقیده و جهاد
سلام بر حسین!
سرو بلند و آزادی و معرفت که از ذلت بیزار است و عاشق آزادی است.
سلام بر سرزمین کربلا
سلام بر سرزمین نینوا
فرا رسیدن ماه محرم،
ماه آمیختن خون و عشق
بر تمامی آزادگان و دینداران تسلیت باد

ای ماه خدا!
در تقویم دل ما خاطره هیچ ماهی به سرخی تو نیست! سلام خدا بر تو و بر ستارگانی که بر گردت حلقه زده اند! و سلام خدا بر خورشید فروزانی که در خود جای داده ای!
ای ماه خون!
بار دیگر از راه میرسی و با نسیم گرم کربلایی، قصه آلاله های سرخ را به گوش جان می رسانی. دوباره سکوت تاریخ را درهم می شکنی و بغض ناله را از تنگنای حنجره ها آزاد می کنی. بانگ چاووش کاروانت به گوش می رسد و شیدائیان را دوباره به مهمانی شور و حماسه فرا می خواند و جان عشاق را از جام گریه سرمست میکند.
محرم راز دل بلاجویان و حرم مصفای اهل دل است.
محرم نقطه پرگار اهل ولایت،
محرم کتاب خون و شهادت، شور و شعور و کتاب عشق و شکوه شقایق شیدایی و کتاب غلبه نور بر ظلمت و جهل و نادانی است.
محرم ماه حماسه و شجاعت و جوانمردی، ماه ظلم ستیزی و مبارزه با تبعیض و ذلت است. محرم ماه امر به معروف و نهی از منکر و جمیع منکرات است.

یلدا شب تولد خورشید است. طولانی ترین شب سال سپری می شود و تاریکی که تا دیروز در روزهای سرد و تاریک، بر نور غلبه یافته بود، جای خود را به نور می دهد.
از این پس روز طولانی تر و شب کوتاه تر می شود و نور بر تاریکی غالب می آید و دوره سیاهی، ظلمت و تباهی پایان می گیرد.
همه چیز در کار منقلب شدن است و این آغاز "انقلاب زمستانی" است، در برابر "انقلاب تابستانی" که از اول تیر آغاز می شود.
از این رو شب یلدا شب تولد روشنایی هاست.
شب یلدا در روزگار ما بیشتر به شب چله معروف است که همان شب اول زمستان است. این جشن در ایران آیین های خود را دارد. تمامی اعضای فامیل در خانه بزرگتر خانواده جمع می شوند و تا دیر وقت شب به شادمانی و گپ و گفت و خوردن آجیل و میوه و شیرینی می پردازند.
قنادی ها به همین مناسبت از یک هفته پیش، آجیل چهارشنبه سوری مهیا می کنند و میوه فروش ها، میوه های شب چله مخصوصاً هندوانه را که از ملزومات شب یلداست.
بــــــــــــا دلِ تنگ به ســـوى تو سفر بايد كرد
از ســـــــــــر خويش به بتخانه گذر بايد كرد
پيــــــــر مـــا گفت: ز ميخانه شفا بايد جست
از شفـــــــــــا جستنِ هر خانه حذر بايد كرد
ســـــر خُـــــــم باد سلامت كه به ديدار رخش
مستِ ســــــــــــاغر زده را نيز خبر بايد كرد
طــــرّه گيسوى دلدار به هر كوى و درى است
پس به هر كوى و در از شوق سفر بايد كرد
بچه ها من رفتم سوریه
خداحافظ
از جانب همتون نایب الزیاره هستم
دعام کنید

دوست دارم پاهايم،خارهاي لب ساحل را هم تجربه كند
چشمانم درياي وحشي را ببيند،
با نسيم بازي كنم،
شبي را در كنار دريا صبح كنم با آتشي روشن و يك غزل از
ديوان حافظ...
موهايم را به باد بسپارم تا عشق
بازي طبيعت را كامل كنم.
شب ها ستاره ها را شمردن و به ماه خيره شدن
زير باران قدم زدن و دعا كردن
رد چشمه اي را گرفتن تا به دريا رسيدن در موج گم شدن
چه لذتي دارد...
دوست دارم با طبيعت يكي شوم.
آنگاه كه با طبيعت يگانه شوي
جز حقيقت نخواهي يافت
برگرفته از وبلاگ آلاچيق عشق


