دوستش علت را جويا شد و او گفت:
اين زن از روز اول هميشه مي خواست من را عوض كند.
مرا وادار كرد سيگار و مشروب را ترك كنم.
لباس بهتر بپوشم، قماربازي نكنم، در سهام سرمايهگذاري كنم
او حتي مرا عادت داده كه به موسيقي كلاسيك گوش كنم و لذت ببرم!
دوستش گفت: اينها كه ميگويي كه چيز بدي نيست!
مرد گفت: ولي حالا حس ميكنم كه ديگر اين زن در شان من نيست !
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...
تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ...
تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا....
در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد !!
ساده بودم ساده
ساده مثل كف دست
من نمي دانستم
ساده بودن سخت است
مثل آيينه آب
صاف و آسان بودم
دل و دستم يكرنگ
مثل باران بودم
كه به خاك افتادم
دل بريدم رفتم
به سفر تن دادم
به تو روي آوردم
در گريزم از خويش
ساده بودم ساده
پاك مثل كف دست
من چه مي دانستم
ساده بودن سخت است
به تو دل خوش كردم
به تو عاشق بودم
شدم آيينه تو
صاف و صادق بودم
تو به من مي گفتي
ساده بودن زيباست
عشق مثل خود توست
ساده مثل خود ماست
عشق آزاده نبود
عاشقي ساده نبود
همسفر اهل سفر
راهي جاده نبود
مثل خوابي كوتاه
عشق هم آمد و رفت
به همان آساني
درس سختي داد و رفت
قصه من اين بود
اين سرآغازم شد
بعد از آن قصه عشق
غم هم آوازم شد
قصه من اين بود
اين سرآغازم شد
بعد از آن قصه عشق
غم هم آوازم شد
ساده بودم ساده
هستي ام در كف دست
من نمي دانستم
ساده بودن سخت است.
ازگل پرسیدم محبت چیست گفت ازمن زیباتراست
ازآفتاب پرسیدم محبت چیست گفت ازمن سوزانتراست
ازشمع پرسیدم محبت چیست گفت ازمن عاشقتراست
از باران پرسیدم محبت چیست گفت از من گریان تر است
از ستاره پرسیدم محبت چیست گفت از من دست نیافتنی تر است
ازخود محبت پرسیدم محبت چیست گفت تنهایک نگاه است
اگر این شهر پر از آدمهاست
پس چرا این همه دلها تنهاست؟

فرمان دادم بدنم را بدون تابوت و مومیایی به خاک بسپارند تا اجزاء بدنم ذرات خاک ایران را تشکیل دهد.
«کوروش کبیر»
خدا قول نداده آسمون همیشه آبی باشه و باغ ها همیشه پوشیده از گل...
قول نداده زندگی همیشه به کامت باشه...
خدا روزهای بی غصه و شادیهای بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده...
خدا قول نداده که رنج و وسوسه و اندوه روتجربه نکنی..
قول نداده کوه ها بدون صخره باشند و شیب نداشته باشند...
قول نداده رودخانه ها گل الود و عمیق نباشند...
ولی خدا رسیدن یه روز خوب رو قول داده.
پس ناملایمتهای زندگی را شکربگو و فقط از خودش کمک بگیر که او جاودانه ی بی منت است و بس...
نا امیدی مانند جاده پر دست انداز است که از سرعتت کم میکنه
اما همین دست انداز ،نوید یه جاده ی صاف و وسیع را بهت میده .زیاد تو دست اندازها نمون یا علی بگو وبرو جلو...
وقتی حس کردی به اون چیزی که میخواستی نرسیدی خدا رو شکر کن
چون اون میخواد تو یه زمان مناسبتر غافلگیرت کنه ... و یه چیزی فراتر از خواسته الآنت بهت بده.
یادت باشه تو نمیتونی کسی رو به زور عاشق خودت کنی، به هم عشق بورزید اما از عشق بند نسازید
عشق واقعی هرگز آزادی معشوق را نمی ستاند .
یک بار باید عاشق شد اما یک بار نباید زندگی کرد.اگر دو بار عاشق شویم عشق بی اعتبار می شود.
نباید گذاشت عشق به عادت شود...عشق عادت به دوست داشتن دیگری نیست.
از تکرار به عادت ،از عادت به بیهودگی و از بیهودگی به خستگی و نفرت می رسیم .عاشق کم است و عاشق فراوان .
نباید گذاشت سلام کردن ،دیدن و زندگی کردن به عادت تبدیل شود.تازگی ذات عشق است و طراوت بافت آن .از شباهت بیزارم ،
از شباهت این چهره و آن چهره ،این سخن و آن سخن ،این نگاه و آن نگاه، امسال و پارسال.. از شباهت به تکرار می رسیم
وقتي بابام مرد کلاس چهارم بودم. توي بيمارستان بستري بود و بوي مرگ بابام به دماغم مي خورد، با ترس از خونه رفتم حرم حضرت معصومه(س). گفتم: اگه بابامو شفا ندي، هم با تو هم با خدا قهر مي کنم. ديگه نماز هم نمي خونم. وقتي رسيدم خونه بابام مرده بود. من هم به قولم عمل کردم.3 ماه بعد عاشورا بود،با همان لباس سياه و حات عزادار، خيلي دلشکسته رفتم مراسم تعزيه خوني توي مسجد سر کوچمون. وقتي واقعه عاشورا جلوي چشمام مي اومد، وقتي ديدم سکينه (س) چقدر تشنه و بي کسه، وقتي حضرت زينب(س) رو تصور مي کردم، وقتي گهواره علي اصغر(ع) رو حس کردم و اون تنهايي و بي کسي و آوارگي رو ديدم، نگاهي به زندگي خودم کردم. هم مامان داشتم هم خواهر و برادر و خونه و آب و غذا
سريع وضو گرفتم رفتم حرم .هم با خدا هم با حضرت معصومه(س) آشتي کردم و تا شب نماز قضا خوندم.
حس تو، لمس تو، دست تو
خاطره شد
عشق تو، ياد تو، اسم تو
خاطره شد
مثل يه قصه زيبا، مثل يه خواب کوتاه
من اسمتو گذاشتم
قشنگترين اشتباه
بي تو هر لحظه من
شکست بي صدا بود
اين خنده ها دروغه
بي تو شادی کجا بود
حس نوازش تو هنوز رو پوست منه
گرمي خوب دستات منو اتيش ميزنه
اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آمد كه قادر به اداره كردن آن نبودي:
براي رفع كردن آن تلاش نكن.
آن را در صندوق پستي خدا بگذار
وقتي مطلبي را در صندوق خدا گذاشتي، همواره آن را با اضطراب پيگيري نكن
همه چيز انجام خواهد شد ولي در زمان مورد نظر خدا، نه تو!
شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي
به مردي فكر كن كه مدتهاست بيكار است و شغلي ندارد
شايد غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري
به فردي فكر كن كه با تنگدستي روزي دوازده ساعت كار ميكند تا فقط شكم فرزندانش را سير كند
وقتي ماشينت خراب مي شود و تو مجبوري براي يافتن كمك چند كيلومتري پياده روي كني
به معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار راه رفتن را تجربه كند
در بيمارستاني، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند . يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد.
هر روز بعد از ظهر، بيماري كه تختش كنار پنجره بود، مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد، براي هم اتاقيش توصيف مي كرد .بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي گرفت .
مرد كنار پنجره از پاركي كه پنجره رو به آن باز مي شد مي گفت . اين پارك درياچه زيبايي دارد. مرغابي ها و قو ها در درياچه شنا ميكنند و كودكان با قايق هاي تفريحي شان در آب سرگرم هستند. درختان كهن منظره زيبايي دارند و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي شود. مرد ديگر كه نمي توانست آن ها را ببيند چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد و احساس زندگي مي كرد.
روز ها و هفته ها سپري شد .
يك روز صبح، پرستاري كه براي حمام كردن آن ها آب آورده بود، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با كمال آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند .
مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند.
آن مرد به آرامي و با درد بسيار، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد . حالا ديگر او مي توانست زيبايي هاي بيرون را با چشمان خودش ببيند .
هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد، در كمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شد.
مرد، پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند ؟
پرستار پاسخ داد : (( او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلأ نابينا بود و حتي نمي توانست اين ديوار را ببيند .))
آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت:
حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي پسرك سرش را
بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: خانم! شما خدا هستيد؟
زن جوان لبخندي زد و گفت: نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم .
پسرك گفت: مطمئن بودم با او نسبتي داريد...

خداي خوبم مرا ببخش اگر :
حسد ورزيدم
اگركسي را مسخره كردم
اگر به كسي دروغ گفتم
اگر حق والدينم را ادا نكردم
اگر زير قولم زدم
اگرشنيدن حرف حق برايم تلخ بود
اگر زبانم گفت بفرماييد دلم گفت نه
اگر منتظر بودم ديگران به من سلام كنند
اگر منتظر تعريف و تمجيد ديگران بودم
اگر شكر نعمتت را به جا نياوردم
اگر نماز را با حضور قلب كافي نخواندم
اگر نزد ديگران از خود تعريف كردم
اگر كينه ورزيدم
و در آخر پروردگارا مرا ببخش از اينكه...
يقين دارم خداي خوبم با تمام زيباييهايي كه از تو يافتم مرا خواهي بخشيد
دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود
تو در کنار من بشینی؟..... محال بود
هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود
چشمان مهربان تو پاک و زلال بود
پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری
با تو چقدر کوچه ی ما بی مثال بود
نشنید لحن عاشق من را نگاه تو
پرواز چشم های تو محتاج بال بود
سیب درخت بی ثمر آرزوی من
یک عمر مانده بود ولی کال کال بود
گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت
گفتی مجال نیست و لیکن مجال بود
یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود
سهم من از عبور تو رنج و ملال بود
چیزی شبیه جام بلور دلی غریب
حالا شکست وای صدای وصال بود
شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد
اما نه با خیال تو بودم حلال بود


